تبلیغات
kargadan-60 kargadan-60
 

یا بابا

نویسنده: فهام رضایی موضوع: گلایه، 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1389/09/17

 

برای پدر و مادرم که هیچ گاه

من در من را ندیدند و نخواهند دید

برای همه ی پدر و مادرانی که هرگز فرزندانشان

را نمی بینند و نمی شناسند.

 

خدابابا

 

سلام بابا

 

بابا دلم واست تنگ شده.دلم هواتو کرده.بابا بی کسی بد دردیه

 

ها؟ بابا نا امیدی بد حسیه؟ تو رو خدا تو ازم قهر نکن .من دیگه

 

نمی تونم.

 

بابا من از این جا خسته نشدم باور کن.ولی میخوام بیام پیش

 

تو.بابا من نا امید نیستم بخدا......منو بیار پیش خودت.بابا امید

 

نا امیدیم رو نا امید نکن.کس بی کیسم رو بی کس نکن.بابا

 

میدونی 5 ماهه باهات صحبت نکردم.بابا دوستام میان میگن ما

 

باباهامون اینکارو میکنیم اونکارو میکنیم من حسرت میخورم

 

دلم که تنگ میشه میام نزدیک پنجره.راستی بابا این اتاق تنگ

 

شده یا دل من؟

 

تمام بچه ها با باباهاشون دوستن.تو چرا با من دوست نیستی؟

 

من از تو دورم یا تو از من؟ بابا بی کسی عذابم میده.بابا شدم

 

گلوله ی عقده.بابا بخدا همیشه همینطور بوده.تموم بچه هایی که

 

خوب بودن باباشون رو فراموش کردن.اونی که بینشون نخاله

 

بوده همیشه بیشتر باباشو دوست داشته.حالا من اون بچه ی

 

نخاله ات.بابا تو رو خدا بیا بشین کنارم دلم پوسید از عقده.بابا

 

ترا خدا بیا یه خورده نازم کن بخدا دووم نمیارم.بابا بسه دیگه

 

بخدا بی معرفتیه.من اومدم پیشت گفتم غلط کردم ببخشید.تو حتی

 

حاضر نیستی نگام کنی .میدونم حرفتو گوش ندادم دستتو ول

 

کردم گم شدم.حالا که پیدا شدم.نمی خوای ازم استقبال کنی؟ بابا

 

یادت رفته؟ وقتی می خوابیدم تا نمی بوسیدمت خوابم نمی

 

برد.بابا این روزا رو به اون روزا ببخش.بابا عقده ی محبت

 

گرفتم.همه میگن تو مریضی.بابا تو که میدونی نیستم.بابا خوابم

 

نمیبره شبا.روزا دلم به بازی زندگی خوش نیست! بابا تو این

 

دنیا یادم نمیاد کسی بهم محبت کرده باشه.عقده ایی شدم!عقده

 

ایی شدم.

 

الان که دنیامو کوچیک کردم دلم تنگ شده.بابا ترا خدا صدام

 

کن.اون طور که من میخوام.بخدا خود خواه نیستم.تهی شدم.گدا

 

شدم.نزار گدایی کنم.به صورتم نگاه کن واقعا درد کشیدم.بیشتر

 

از اینش نکن.بابا بغضم میاد.پات کجاست؟ بزار بیام بغلت بزار

 

بغلت کنم.بهت بگم که چقدر دلم پر شده.تو این چند روزه

 

خواستم بیام منت کشی.نمیدونستم چطوری؟ تموم ناخنم رو

 

جویدم! میدونی چرا؟ چون میگفتن شیطون زیر نا خن میره.گفتم

 

ناخنم رو بجوم که بفهمی من دوست دارم.بچه ها میگن ما با

 

بابامون همیشه بازی میکنیم! من چی باید بگم؟ تو دلم میگم بابا

 

من حتی آغوشتو ندارم! من اگه آغوشتو داشتم بازی میخواستم

 

چه کار؟ بابا کاش سر من داد میکشیدی کار بد میکردم.کاش منو

 

کتک میزدی .ولی وقتی سکوت میکنی .سکوتت دلم رو می

 

شکنه.بابا خواهر برادرام دل منو شکوندن تو دیگه نشکن.دیگه

 

دلم جای سالم نداره.یا شکسته یا زخم.حنجره ی دلم پاره

 

شد.بغض درد گرفتم وقتی صدام رو شنیدی من فکر میکردم

 

نشنیدی.فکر میکردم بابا داشتن.داشتن اسباب بازیه.فکر میکردم

 

بابا داشتن رفتن پارک و بستنیه.بابا من نمیخوام نه اسباب

 

بارزی نه پارک و نه بستنی.من تو رو میخوام .بخدا عقده ایی

 

شدم.

 

 

من بزرگ شدم هیچ وقت نمی خوام بچه دار بشم چون میترسم

 

اگه من نباشم بچه ام چه دردی می کشه؟ راستی بابا؟ تو هم بی

 

کسی؟ نه بابا من نمیذارم بی کس باشی چون دیگه فهمیدم بی

 

کسی یعنی چی؟ فقط ترا خدا یه خورده دست رو سرم

 

بکش.نمیدونم چرا دوست دارم دست رو سرم بکشی.هیچی دیگه

 

ازت نمیخوام.بابا نکنه تو هم مثل بقیه از من فرار میکنی؟ نکنه

 

تو هم فکر کردی من مریضم یا آدم خطرناک؟ یعنی من اینقدر

 

خطر ناکم؟ بابا اون قاتله تو زندان چی؟ زندان بان بهش نزدیک

 

میشه؟ تو که بابای منی؟ اگه جوابم کنی میرم یه گوشه.اونقدر

 

گریه میکنم تا بمیرم.مگه من ازت چی میخوام.بابا هر شب

 

کابوسم شده فرشته های شب اول قبر میان با گرز میزنن

 

منو .تو چه بابایی هستی چرا دعواشون نمیکنی که میان تو

 

خواب من؟ بابا اینا همه عقده ان!

 

اینقدر بی پدر و مادری کشیدم تا یکی میاد دست میکشه سرم

 

وابسته اش میشم.بسه بسه ترا خدا بسه.بابا منم هستم بخدا من

 

اینجام من کوچیکم؟ یا تو بزرگی که منو نمیبینی؟ دوست دارم

 

بزرگ بشم منو ببینی!

 

بابا قشنگه بابا مهربونه بابا شیرینه بابا دنیاست بابا محبته بابا

 

عشقه بابا همه چیزه بستنی پارک اسباب بازی.

 

بابا لالایی تم قشنگه اروم شدم.خوابم میاد.همیشه دوست داشتم

 

بخوابم ولی الان دوست ندارم بخوابم.دیدی دنیای من زیاد بزرگ

 

نبود.دیدی افسانه نبود؟ فقط تا وقتی  که من خوابم میبره بالا

 

سرم باش آخه من میترسم حتی از فرشته ها.

 

بابا اومده !

 

چی چی آورده؟ "محبت"

 

با صدای کی؟ "آشنا"

 

 

*****

 

زیبا ترین حرفت را بگو

 

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن

 

و هراس مدار از آن که بگویند

 

ترانه ایی بیهوده می خوانید

 

چرا که ترانه ی ما

 

ترانه ی بیهودگی نیست

 

چرا که عشق

 

حرفی بیهوده نیست

 

"احمد شاملو"

 

 

پرودگارا

 

پدر و مادر ها خدای زمینی اند خرسند شان دار به نعمت

 

تندرستی

 

 

"یا بابا"

 

() نظرات

 

گفتگو با خدا ....

نویسنده: فهام رضایی موضوع: نیایش، 

تاریخ ارسال: سه شنبه 1389/04/1

 

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? “God asked.”

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time “I said”

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God’s hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم

As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

 

 

() نظرات

 

چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟

نویسنده: فهام رضایی موضوع: شعر، 

تاریخ ارسال: سه شنبه 1389/04/1

 

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

() نظرات

 

پیوند زناشویی

نویسنده: فهام رضایی موضوع: تقدیم، 

تاریخ ارسال: پنجشنبه 1389/01/5

 

شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید .
باهم باشید تا آن هنگام که مرگ بال های عمرتان را بر کند .
حتی در خاطره خاموش خداوند نیز باهم باشید .
اما بگذارید هنگام باهم بودن صفایی در میان تان باشد .
و بگذارید که باد های آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند .
یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید .
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جان تان در تموج و ترنم باشد .
جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .
از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید .
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد .
همچون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما همه با هم یک آهنگ را می نوازند .
دل هایتان را به هم بسپارید اما تن به اسارت یکدیگر ندهید .
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگه دارد .
در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک .
زیرا ستون های معبد با جدا بودن از یکدیگر بار را بهتر می کشند ،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند .
                                                                                                  " جبران خلیل جبران "

 

() نظرات

 

تبریک سال 1389

نویسنده: فهام رضایی موضوع: تبریک، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان موا عید که کردی مرو از یادت
در شگفتم که درین مدت ایام فراق
بر گرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی و دختر رز گو بدر آید
که دم ، همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هرآن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه خوش باز آورد
طالع نامور و دولت مادر زادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

نوروز ارمغان سبز بهاران و آیین کهن ایرانیان خجسته و مبارک باد

*  فرا رسیدن سال جدید را به تمامی ایرانیان و دوستانی که در این ایام  به این وبلاگ سر می زنند پیشاپیش تبریک می گویم  *
                                                                                                             
   

 

() نظرات

 

زمان تنها دو بخش " گذشته وآینده " است

نویسنده: فهام رضایی موضوع: آیا میدانید که ؟، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

قرنهاست که آموزش داده می شود زمان دارای سه بخش ، گذشته و حال و آینده است .
در صورتی که کاملا اشتباه است !
زیرا زمان تنها دارای دو بخش " گذشته و آینده " است .
لحظه << حال >> اصلا مربوط به زمان نمی شود .
لحظه حال بخشی از جاودانگی است .
گذشته و آینده مربوط به زمین و زمینیان است ولی لحظه حال مربوط به آسمان است .
آیا تا کنون فکر کرده اید با کلمه * خداوند * غیر از زمان حال هیچ زمانی را نمی توان استفاده کرد .
نمی توانیم بگوییم *خدا* بود ، نمی توانییم بگوییم *خداوند* خواهد بود .
تنها می توانیم بگوییم * خدا هست * خدا همیشه هست ، در واقع خداوند به معنای " بودن " است و " بودن " به معنی خداست
.

 

() نظرات

 

معنی عشق

نویسنده: فهام رضایی موضوع: شعر، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

با تو دل را غرق رویا می کنم
مثل ساحل خو به دریا می کنم
تاری از آیینه پودی از غزل
بر تن تو شو لا می کنم
خسته ام از درد بی دردی دل
عشق را با غم مداوا می کنم
در شب مهتابی چشمان تو
سینه ام را خوان یغما می کنم
عشق لیلی در دلم گل می کند
تا هوای کوه و صحرا می کنم
یا خیالت یا حضورت یا غمت
عشق را این گونه معنا می کنم


                                                " شاعر : معصومه صیادی از تاکستان
"

 

() نظرات

 

دوست دارم ولی می ترسم

نویسنده: فهام رضایی موضوع: 'مروری بر زندگی من، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

من زندگی را دوست دارم ، ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ، ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ، ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ، ولی از زن ها می ترسم
بچه ها را دوست دارم ، ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ، ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ، ولی از روزگار می ترسم

 

() نظرات

 

غنچه و گل

نویسنده: فهام رضایی موضوع: شعر، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت :
زندگی شکفتن است
با صدای سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می رسد
راستی تو چه فکر می کنی ؟
کدامیک درست گفته اند
من که فکر می کنم ، گل به راز زندگی
درست اشاره کرده است
هرچه باشد او گل است
گل یکی ، دو پیرهن بیشتر
ز غنچه پاره کرده است
                                       " قیصرامین پور "                 

 

() نظرات

 

" رویا "

نویسنده: فهام رضایی موضوع: داستان، 

تاریخ ارسال: شنبه 1388/12/29

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش یک مشعل و در دست دیگرش سطلی آب بود و در جاده ای تاریک و روشن راه می رفت .
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید :
این مشعل وسطل آب را کجا می بری ؟
فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم ، آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد !

 

() نظرات

 

من و خدا

نویسنده: فهام رضایی موضوع: داستان، 

تاریخ ارسال: جمعه 1388/12/28

 

از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک دهد
فرمود : خودت باید آنها را رها کنی
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود : لازم نیست ، روحش سالم است،جسم هم که موقتی است
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است،عطا کردنی نیست،آموختنی است
گفتم مرا خوشبخت کن
فرمود : نعمت از من،خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود : رنج تو را از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکتر می کند
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود : نه،خودت باید رشد کنی،من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود : برای این کار به تو زندگی داده ام .

 

() نظرات

 

نیست

نویسنده: فهام رضایی موضوع: 'مروری بر زندگی من، 

تاریخ ارسال: جمعه 1388/12/28

 

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی تن می دهم که از آن من نیست

به گوری خواهم رفت که از آن من نیست

 

() نظرات

 

حرمت خاطره

نویسنده: فهام رضایی موضوع: تقدیم، 

تاریخ ارسال: جمعه 1388/12/28

 

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم

وشاید فردا، به یاد هم بودن را !

پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم

به حرمت خاطرات فردا

 

() نظرات

 

با ما یگانه باش !

نویسنده: فهام رضایی موضوع: تقدیم، 

تاریخ ارسال: جمعه 1388/12/28

 

برای این که بگویی : " سلام " !

باید که دلی مهیا و زلال و درست داشت

برای اینکه بگویی : "بیاییدبرای دمی و درنگی باهم باشیم"

باید که سینه ای صاف و دستی پاک و روحی آبی داشت

برای این که بگویی : "دوست بداریم و دوستی کنیم"

باید که خود دوست ،

باید که عشق شد .

برای آن که بگویی : " هستی و باشی "

باید که خود او باشی....

ای عشق

           ای دل،دل شدن و نبودن

                                        با ما یگانه باش !

 

() نظرات

 

جهان مال من است

نویسنده: فهام رضایی موضوع: 'مروری بر زندگی من، 

تاریخ ارسال: جمعه 1388/12/28

 

شب در چشمان من است !

به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز در چشمان من است !

به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است !

به چشم هایم نگاه کن

پلک اگر فروبندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.....

 

() نظرات





Powered by WebGozar

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
دریافت كد